لالایی های من ،از بغض خدا برگشته اند...

قبلی
موسسه خانه نور امید
موسسه خانه نور امید
مشاهده
موسسه خانه نور امید
موسسه خانه نور امید
مشاهده
جستجو
۱۳۹۴/۹/۲۳ دوشنبه
(1)
(0)
لالایی های من ،از بغض خدا برگشته اند...
لالایی های من ،از بغض خدا برگشته اند...
خواب های درهم می بینم. تو خوابی ومن دارم بالا وپایین رفتن فقسه سینه ات را تماشا می کنم. چشم ها یت را آرام بسته ای و موهای مجعد وقشنگت ،صورت نازنینت را قاب گرفته اند. همین چند لحظه پیش بود که پشت میز نشسته بودم وکاغذهایم را مرتب می کردم تا کارم را ادامه دهم که موجی از اندوه مرا دربرگرفت. به ماجراهایی که امروز در سر گذارانده بودم،فکرکردم ودیگر حواسم جمع کارم نشد. بنابر این برگشتم تا موقعی که در خواب هستی ،در سکوت وآرامش با تو حرف بزنم...صبح که داشتی آرام آهسته لباس می پوشیدی، حوصله ام سر رفت به تو گفتم که تنبلی را بس کن وبجنب. و وقتی کمی مربا روی روپوشت ریخت،چپ چپ نگاهت کردم وگفتم: ((باز هم؟))  بعد آهی کشیدم وسرم رابه نشانه ی تاسف تکان دادم. توشرمنده لبخندی زدی وگفتی: ((خداحافظ مامان)) .بعد ازظهر داشتم باتلفن حرف می زدم وتوتوی اتاقت نشسته بودی واسباب بازی هایت را در یک صف کرده بودی وداشتی زیرلب آواز می خواندی .با عصبانیت به طرفت امدم وگفتم: ((نمی شه یک کمی بی سر وصداتر بازی کنی؟)) توساکت شدی ومن برگشتم تا یک ساعت دیگر هم با تلفن حرف بزنم.بعد هم که تلفنم تمام شد ،بالای سرت آمدم ومثل یک سرجوخه فرمان دادم وگفتم: ((بروبشین سردرس ومشقت واینقدر وقت تلف نکن!)) توبدون این که بامن بحث کنی،ازجا بلند شدی،اسباب  بازی هایت را توی کشوی میزت ریختی و سپس مشغول نوشتن مشق شدی. انگار خاک مرده روی خانه پاشیده بودندوصدایی جز صدای ساعت دیواری به گوش نمی رسید. شب موقعی که پشت میزم نشسته بودم وداشتم کار می کردم،جلو امدی وبا تردید گفتی:مامان،میشه امشب واسم قصه بخونی؟)) چشم هایت از انتظار واشتیاق برق می زدند. بی معطلی گفتم: ((امشب نه.هنوز اتاقت به هم ریخته وپاشیده است.چند بار باید بهت بگم؟)) توبا شانه ها وسر افکنده به طرف اتاقت رفتی. مدتی گذشت ودوباره برگشتی وازلای در سرک کشیدی ونگاهی به من   واطراف انداختی وبا عصبانیت پرسیدم : ((خب،حالادیگه چی می خوای؟)) تو حتی یک کلمه هم حرف نزدی.جلو آمدی.دستهایت را روی گردنم حلقه کردی وگونه ام را بوسیدی وگفتی: ((شب بخیر مامان.دوستت دارم.)) بعد هم مرا محکم فشار دادی وآرام وسبک به همان نرمی که آمده بودی، رفتی... بعد از این کارت بود که نشستم ومدتی طولانی به کاغذ های روی میزم زل زدم واحساس کردم،موج اندوهی مرا برداشت وبا خود برد.زندگی ام را کجا گم کرده بودم وبه چه قیمتی؟توکاری نکرده بودی که من آنقدر برانگیخته شوم. توفقط بچه ای بودی که سرت گرم وظیفه ی دشوار رشدکردن ویادگرفتن بود. این من بودم که در دنیای پرمشغله ومسئولیت بزرگترها گم شده بودم ودیگر نیرویی نداشتم که صرف توکنم ! تو امروز بااین کاربزرگوارانه ات که آمدی مرابوسیدی ودرآغوش گرفتی،معلم من شدی...
 وحالا می بینم که خوابیده ای ومن مشتاقانه منتظرآفتاب فردا هستم که طلوع کند. فردا سعی خواهم کردبه اندازه ی امروز تو فهمیده و عاقل باشم. می خواهم یک مادر واقعی باشم ووقتی بیدار می شوی، به تولبخند بزنم و وقتی ازمدرسه برمی گردی، ازتواستقبال کنم و موقع خواب یک داستان قشنگ برایت بخوانم . وقتی که می خندی، خواهم خندید ووقتی گریه می کنی ، گریه خواهم کرد دائما به خودم یادآوری خواهم کرد که تو فقط یک کودکی و من از اینکه مادرت باشم لذت می برم.
 
نظرات کاربران
*نام و نام خانوادگی
* پست الکترونیک
* متن پیام

بستن
*نام و نام خانوادگی
* پست الکترونیک
* متن پیام

1 نظر
طراحی شده توسط شرکت طراحی سایت و سایت ساز آنلاین یوتاب - فروشگاه ساز اینترنتیطراحی شده توسط شرکت طراحی سایت و سایت ساز آنلاین یوتاب - فروشگاه ساز اینترنتی